تبليغاتX
نقاب



 

کسي به فکر گل ها نيست
کسي به فکرماهي ها نيست
کسي نمي خواهد
باور کند که باغچه دارد مي ميرد
که قلب باغچه در زير آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهي مي شود
و حس باغچه انگار
چيزي مجردست که در انزواي باغچه پوسيده ست.
حياط خانه ي ما تنهاست
حياط خانه ي ما
در انتظار بارش يک ابر ناشناس
خميازه مي کشد
و حوض خانه ي ما خالي ست
ستاره هاي کوچک بي تجربه
از ارتفاع درختان به خاک مي افتند
و از ميان پنجره هاي پريده رنگ خانه ي ماهي ها
شب ها صداي سرفه مي آيد
حياط خانه ي ما تنهاست

پدر مي گويد:
«از من گذشته ست
از من گذشته ست
من بار خودم را بردم
و کار خودم را کردم»
و در اتاقش، از صبح تا غروب،
يا شاهنامه مي خواند
يا ناسخ التواريخ
پدر به مادر مي گويد:
»لعنت به هرچي ماهي و هرچه مرغ
وقتي که من بميرم ديگر
چه فرق مي کند که باغچه باشد
يا باغچه نباشد
براي من حقوق تقاعد کافي ست.»

مادر تمام زندگيش
سجاده ايست گسترده
در آستان وحشت دوزخ
مادر هميشه در ته هر چيزي
دنبال جاي پاي معصيتي مي گردد
و فکر مي کند که باغچه را کفر يک گياه
آلوده کرده است.
مادر تمام روز دعا مي خواند
مادر گناهکار طبيعي ست
و فوت مي کند به تمام گلها
و فوت مي کند به تمام ماهي ها
و فوت مي کند به خودش
مادر در انتظار ظهور است
و بخششي که نازل خواهد شد.

برادرم به باغچه مي گويد قبرستان
برادرم به اغتشاش علفها مي خندد
و از جنازه هاي ماهي ها
که زير پوست بيمار آب
به ذره هاي فاسد تبديل مي شوند
شماره بر مي دارد
برادرم به فلسفه معتاد است
برادرم شفاي باغچه را
در انهدام باغچه مي داند.
او مست مي کند
و مشت مي زند به در و ديوار
و سعي مي کند که بگويد
بسيار دردمند و خسته و مايوس است
او نا اميديش را هم
مثل شناسنامه و تقويم و دستمال و فندک و خودکارش
همراه خود به کوچه و بازار مي برد
و نا اميديش
آنقدر کوچک است که هر شب
در ازدحام ميکده گم مي شود.

و خواهرم دوست گلها بود
و حرفهاي ساده قلبش را
وقتي که مادر او را مي زد
به جمع مهربان و ساکت آنها مي برد
و گاه گاه خانواده ي ماهي ها را
به آفتاب و شيريني مهمان مي کرد...
او خانه اش در آنسوي شهر است
او در ميان خانه ي مصنوعيش
با ماهيان مصنوعيش
و در پناه عشق همسر مصنوعيش
و زير شاخه هاي درختان سيب مصنوعي
آوازهاي مصنوعي مي خواند
و بچه هاي طبيعي مي سازد
او
هر وقت که به ديدن ما مي آيد
و گوشه هاي دامنش از فقر باغچه آلوده مي شود
حمام ادکلن مي گيرد
او
هر وقت که به ديدن ما مي آيد
آبستن است.

حياط خانه ي ما تنهاست
حياط خانه ي ما تنهاست
تمام روز
از پشت در صداي تکه تکه شدن مي آيد
و منفجر شدن
همسايه هاي ما همه در خاک باغچه هاشان بجاي گل
خمپاره و مسلسل مي کارند
همسايه هاي ما همه بر روي حوضهاي کاشيشان
سرپوش مي گذارند
و حوضهاي کاشي
بي آنکه خود بخواهند
انبارهاي مخفي باروتند
و بچه هاي کوچه ي ما کيف هاي مدرسه شان را
از بمبهاي کوچک
پر کردهاند.
حياط خانه ي ما گيج است.

من از زماني
که قلب خود را گم کرده است مي ترسم
من از تصوير بيهودگي اين همه دست
و از تجسم بيگانگي اين همه صورت مي ترسم
من مثل دانش آموزي
که درس هندسه اش را
ديوانه وار دوست مي دارد تنها هستم
و فكر مي كنم كه باغچه را مي شود به بيمارستان برد
و فکر مي کنم...
و فکر مي کنم...
و فکر مي کنم...
و قلب باغچه در زير آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهي مي شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 13:33  توسط معصوم  | 



لبخندی نه برای شادی هایمان

برای زایش اشکی بر گونه ها

دستی لرزان نه برای لمس بدن برهنه ی خورشید

لرزان توهم امید

در سراب یادها

اشکی شور بر گونه و لبان  نه برای غمی کهنه  در سینه

برای آن عصر آدینه

که آن لبخند را به غروب دلگیر زدی

نه برای تو

برای ما زیسته ام

برای اشک های پشت پرده ی لبخند

برای آن گنجشک لنگ

که در حوض بلور

در مرگ خفت.

 

برای تو سروده ام

حتی آن زمان که نبودی  نیستی

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 13:23  توسط معصوم  | 



+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 16:9  توسط معصوم  | 



 

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده شب مي كشم

چراغهاي رابطه تاريكند

چراغهاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني است.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 15:58  توسط معصوم  | 



خدای را
مسجد من کجاست
ای ناخدای من؟
در کدامین جزیره آن آبگی ایمن است
که راهش
از هفت دریای بی زنهار
می گذرد؟
***
از تنگابی پیچاپیچ گذشتیم
- با نخستین شام سفر -
که مزرعه سبز آبگینه بود.

و با کاهش شب
- که پنداری
در تنگه سنگی
جای خوش تر داشت -
به در یائی مرده درآمدیم
- با آسمان سربی ِ کوتاهش -
که موج و باد را
به سکونی جاودانه مسخ کرده بود.
و آفتابی رطوبت زده
 - که در فراخی ِ بی تصمیمی خویش
سر گردانی می کشید،
و در تردید ِ میان فرو نشستن یا بر خاستن
به ولنگاری
یله بود-.
***
ما به سختی در هوای کندیده طاعونی ‍‍‍‍‎‏َدم می زدیم و
عرق ریزان
در تلاشی نو میدانه
پارو می کشیدم
بر پهنه خاموش ِ دریائی پوسیده
که سراسر
پوشیده ز اجسادی ست که چشمان ایشان
هنوز
از وحشت توفان بزرگ
بر گشاده است
و از آتش خشمی که به هر جنبنده
در نگاه ایشان است
نیزه های شکن شکن تندر
جستن می کند.
***
و تنگاب ها
و دریاها.
تنگاب ها
و دریاهای دیگر...
***
آنگاه به دریائی جوشان در آمدیم،
با گرداب های هول
وخرسنگ های تفته
که خیزاب ها
بر آن
می جوشید.

((-اینک دریای ابرهاست...

اگر عشق نیست
هرگز هیچ آدمیزاده را
تاب سفری اینچن
نیست!))
چنین گفتی
با لبانی که مدام
پنداری
نام گلی
تکرار می کنند.

و از آن هنگام که سفر را لنگر بر گرفتیم
اینک کلام تو بود از لبانی
که تکرار بهار و باغ است.

و کلام تو در جان من نشست
و من آ ن را
حرف
به حرف
باز گفتم.
کلماتی که عطر دهان تو را داشت.

و در آن دوزخ
- که آب گندیده
دود کنان
بر تابه های تفته ی سنگ
می سوخت ـ
رطوبت دهانت را
از هر یکان ِ حرف
چشیدم.

و تو به چربدستی
کشتی را
بر دریای دمه خیز ِ جوشان
می گذراندی.
و کشتی
با سنگینی سیــّالش
با غـّژا غـّژ ِ د گل های بلند
- که از بار غرور بادبان ها
پست می شد -
در گذار ِاز دیوارهای ِ پوک ِ پیچان
به کابوسی می مانست
که در تبی سنگین
می گذرد.
***
امـّا
چندان که روز بی آفتاب
به زردی نشست،
از پس تنگابی کوتاه
راه
به دریایی دیگر بردیم
که پکی
گفتی
زنگیان
غم غربت را در کاسه مرجانی آن گریسته اند و
من اندوه ایشان را و
تو اندوه مرا
***
و مسجد من
در جزیره ئی ست
هم از این دریا.
اما کدامین جزیره، کدامین جزیره،نوح من ای ناخدای من؟
تو خود ایا جست و جوی جزیره را
از فراز کشتی
کبوتری پرواز می دهی؟
یا به گونه ای دیگر؟ به راهی دیگر؟
- که در این دریا بار
همه چیزی
به صداقت
از آب تا مهتاب گسترده است
و نقره کدر فلس ماهیان
در آب
ماهی دیگریست
در آسمانی
باژ گونه -.
***
در گستره خلوتی ابدی
در جزیره بکری فرود آمدیم.
گفتی
((- اینت سفر، که با مقصود فرجامید:
سختینه ئی ته سرانجامی خوش!))
و به سجده
من
پیشانی بر خک نهادم.
***
خدای را
نا خدای من!
مسجد من کجاست؟
در کدامین دریا
کدامین جزیره؟-
آن جا که من از خویش برفتم تا در پای تو سجده کنم
و مذهبی عتیق را
- چونان مومیائی شده ئی از فراسوهای قرون -
به ورود گونه ئی
جان بخشم.

مسجد من کجاست؟

با دستهای عاشقت
آن جا
مرا
مزاری بنا کن!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 17:48  توسط معصوم  | 



آن چه چراغ ها را مطرح می سازد،خود تاریکی است.

در بطن تاریکی چراغ ها بارور می شوند.

وهمین بشارت برای تو بس که از ظلمات نترسی،

که هدایت خدا،در متن گمراهی جلوه دارد.و ان کانو من قبل لفی ضلال مبین.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 13:22  توسط معصوم  | 




شب است و چهره میهن سیاهه

نشستن در سیاهی ها گناهه

 

دلم تنگه. تنگ از این جور، از این کژفهمی، ازین نافهمی. نه؛ شعار نمیدم، خوب میدونی که اهلش نیستم. من فقط کلافه شدم: هیچکس تکون نمی خوره، هیچ حرکتی صورت نمی گیره. آدمها مثل در قیرچسبیدگانی شدند که دل خوش دارند به تکه رسنی  پوسیده که به درخت سوخته ای گره خورده و در حال پاره شدن است. پایین نمی روند (فکر میکنند که پایین نمی روند اما بعد از گذشت چندین سال میفهمند که تا کمر در این مرداب فرو رفته اند!) اما دوست ندارند که بالا بیایند: انگار این چسبندگی و گرمای لزجش را دوست دارند! آه... من از این روزمره گی به تهوع می افتم! اما انگار پای من هم گیر کرده. ماههاست که کتابی نخواندم و قلمم بجز از خاطره و دلتنگی چیزی ننوشته و سازم هم جز بداهه نمی زند و فکرم

 

                      

من در این کلبه که از عالم دور است

اجاقی درست کرده ام از خشت و گل،

فانوسی روشن کرده ام از کرم های شبتاب،

و عطر گلهای یاس کلبه ام را معطر کرده؛

من اینجا که از دنیا دور است در انتظارم

من سالهاست که منتظرم

انتظاری برای آمدن یک دوست،

دوستی تا به او نشان دهم وسعت دشتهای عالم در شمیم یاسهای من نهان است

و خورشید نورش را هر طلوع از فانوس من می ستاند

و گرمی مردم نیکوکار روزگار که بر دلهامان گاه گاه می نشیند از گرمی اجاقم است

کلبه من مرکز ثقل عالمی است که در آن نیست؛ در آن گمشده است.

من در اینجا که از عالم دور است، می نویسم...

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 17:10  توسط معصوم  | 



 
بی قرارم بی قرار لحظه های ناب تنهایی بی قرار بهانه ای برای گریستن کاش سنگی از واژه ها

شیشه سهمگین سکوتم را در هم می شکست کاش فقط یکبار اسمان بود و من بودم وباران و

شعری می سرودم به بیقراری باران بهاری کاش می توانستم تنهایی ام را برای تو معنا کنم و از

گوشه های افق برایت اواز بخوانم کاش می توانستم در بیشه ای گم نام زیر سایه شمشادها

همیشه از تو بنویسم کاش..................

با تو بودن

            شروع زیستن است

                                       در سرزمین ابی عشق

                                                                         و از تو گفتن

اغاز رهایی

                فارغ از هیاهو

                                   پلک پنجره ای را گشودن

                                                                     وبا نسیم نگاهت

همسفر بودن

                   اغاز پرواز است

                                         انجا که اینه غرق بهت قناری است

برایت زیستن            

                              مرگ باورها ست

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 16:55  توسط معصوم  | 



بنام خدا

بنام خدا

ما ما پیوند اشک و لبخند

در سکوت و تنهایی تکه های روشن آرامش را با سر انگشتان مهر با درد های دلپذیر

مادری تقسیم می کرد و حرکت سیال آفرینش را در زیر دست گرم و مهربانش

احساس می کرد .گویی دریایی بود که زلالترین اشک های شوق و موج فریاد درد را در

خود فرو می بردو مادر را باز به ساحل آرامش می رساند زمین گسترده آسمان

برافراشته و قندیل مهر بر سقف عالم آویخته و هستی همه تن گوش به فرمان خدا

بسته, ذرات همه بر جا ایستاده منتظر و او نرمترین غزل آرامش مادر را برای تحولی

اماده می کند.ناگهان تندری در عالم ترکید لرز بر کائنات افتاد و صدای فریادی او را از

خیال دلپذیر آفرینش به حرکت آرام آن معطوف کرد فریادی از ترس ,فریادی از گریز, گریز

از عدم به وجود و آنگاه صدای گریهء دلپذیر زادهءمهر اشکهای شفاف مادر را به لبخند

پر شور او پیوند داد .آرام و مطمئن در دستهای پر توانش او را نگاه داشت و در

قبلهءپروردگار با شهادت ملائک در گوش او زیباترین غزل آفرینش را زمزمه کرد سرود

کهکشانها را در گوشش آهسته خواند و تنها او را بر دست آفریننده اش سپرد .

دستهای مادرش را به دستهای او گره زد و آنها را به خورشید پیوند داد و آنگاه بود که

عرق خستگی و نگرانی را در پیشانیش دیدم و بر روی دستهایش خستگی .

خدایا:دستهای خسته اش همیشه توانا و چشمهای بی خوابش همیشه پر نور باد.

فقط راوی شعر سروده ایم شعری از پیش سروده

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 10:10  توسط معصوم  | 



من به دور دست ها می نگرم به مرگ تدریجی خورشید

به غربت پرچین های باغ

وزمزمه رودخانه هایی که تنهایی ماهی را در خود نهفته است

به جاده هایی که در اندوه رفتن مچاله است

به تصویر گیچ مرداب

به اندوه بی برگ پروانه من
احساس پرندگان مهاجر را می فهمم میدانم 

کوچ سراغاز تجربه های طولانی است

من دست های زمستان را لمس کرد ه ام و می دانم

عمر ادم برفی خیلی کوتاه است من اشتیاق مرطوب خاک را

در تصور ابی باران دیده ام 

من سال هاست که در افکار مرگ پوسیده ام

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 13:34  توسط معصوم  | 



در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته در انزوا می خورد

و میتراشد.

اين دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که اين

دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پيش آمدهای نادر و عجيب بشمارند

و اگر کسی بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان

سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقی بکنند -زیرا بشر

هنوز چاره و دوائی برايش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط

شراب و خواب مصنوعی بوسیله افیون و مواد مخدره است- ولی افسوس

که تاثیر این گونه دارو ها موقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت درد

میافزاید.

آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماوراء طبيعی ، این انعکاس سایهء روح

که در حالت اغماء و برزخ بين خواب و بيداری جلوه می کند کسی پی

خواهد برد؟

من فقط بشرح یکی از این پیش آمدها می پردازم که برای خودم اتفاق

افتاده و بقدری مرا تکان داده که هرگز فراموش نخواهم کرد و نشان شوم

آن تا زنده ام، از روز ازل تا ابد تا آنجن که خارج از فهم و ادراک بشر است

زندگی مرا زهرآلود خواهد کرد- زهرآلود نوشتم، ولی می خواستم بگویم

داغ آنرا هميشه با خودم داشته و خواهم داشت.

من سعی خواهم کرد آنچه را که یادم هست، آنچه را که از ارتباط وقايع

در نظرم مانده بنويسم، شايد بتوانم راجع بآن یک قضاوت کلی بکنم ؛ نه،

فقط اطمینان حاصل بکنم و یا اصلا خودم بتوانم باور بکنم - چون برای

من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند-فقط میترسم که

فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم- زیرا در طی تجربیات زندگی

باین مطلب برخوردم که چه ورطهء هولناکی میان من و دیگران وجود دارد

و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است بايد افکار خودم

را برای خودم نگهدارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم ، فقط برای

اینست که خودم را به سایه ام معرفی کنم - سایه ای که روی ديوار خميده و

مثل اين است که هرچه می نویسم با اشتهای هر چه تمامتر می بلعد -برای

اوست که می خواهم آزمايشی بکنم: ببینم شايد بتوانیم یکدیگر را بهتر

بشناسيم. چون از زمانی که همهء روابط خودم را با ديگران بريده ام می خواهم

خودم را بهتر بشناسم.

افکار پوچ!-باشد، ولی از هر حقیقتی بیشتر مرا شکنجه می کند - آیا

این مردمی که شبیه من هستند، که ظاهرا احتیاجات و هوا و هوس مرا

دارند برای گول زدن من نیستند؟ آیا یک مشت سایه نیستند که فقط برای

مسخره کردن و گول زدنمن بوجود آمده اند؟ آیا آنچه که حس می کنم،

می بینم و می سنجم سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد؟

من فقط برای سایهء خودم می نویسم که جلو چراغ به دیوار افتاده است،

باید خودم را بهش معرفی بکنم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 13:38  توسط معصوم  | 



در هزاره های خاموش ذهنم و در پستوی تمام آرزوهایی که بر باد می رود، در کناره های مرطوب چشمانم،آنجا که تمام گر گرفتن هایم با خاطراتم یکی می شوند، در ساحل رویاهای رفته و خنیاگری های تلخُ و در باوری که شب را به روز می رساند و مرا به دنبال خودش می کشاند، هنوز احساس بلند بودن را دارم. در آفتابی ترین لحظه های ذهنم تازیانه بر گرده زمان می زنم و بر روزگار هی می زنم و می دوم و دورتر به روزگاری که هی زده ام می خندم و او مرا نگاه می کند که هنوز دارم در او سیر می کنم و می چرخم و چه فرصت ها دارد تا با من بازی کند... تازه داشتم بی خیال می شدم و ذهنم را خالی از هر بود و نبود می کردم که بار دیگر روزگار دشنه به استخوانم زد و یادم آورد که دردم چیست. یادم آورد که باید با کدامین سازش رقص گیرم و در سماعی ناخواسته بچرخم و او بخندد و من بگردم و او مست شود و تلافی تمام بی خیالی هایم را یکجا کند. روزگار دارد می گذرد و زمان هیچ گاه به عقب بازنمی گردد و آرزوها همه با هم بر باد می روند و چنانت می کند که دیگر هیچ گاه آرزو نکنی و در خودت بمانی و غرق شوی و کسی پیدا نشود که نجاتت دهد. روزگار دارد این گونه با من بازی می کند و چه بهتر که من هم با هم آواز شوم وگرنه رسوای او که هستم، رسوای مردم خواهم شد... بازی همچنان ادامه دارد و تماشاگرش هم....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 12:39  توسط معصوم  | 



سلام بر سلام تکراری زیبای هر آغاز

و راستی این تو را به یاد کدام سلام می اندازد

شاید سلامی که خشک بود اما خالی نبود وهرجه بود کم از بهانه ای نداشت برای از کسی نوشتن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 10:16  توسط معصوم  | 



بگشاييد كمی پنجره را

بگذاريد که اندیشه هوایی بخورد

... نگشايی گل من

خويش را حبس در آن خواهی كرد

همدم جهل در آن خواهی شد

همدم دانش و دانایی محدوده‌ی خویش

و در این ویرانی همچنان تنگ‌نظر می‌مانی!

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 11:8  توسط معصوم  | 



حسين بيشتر از آب تشنه لبيك بود

اما افسوس كه

به جاي

افكارش

زخمهاي تنش

را نشانمان دادند

و بزرگترين درد او را بي آبي معرفي كردند!

دکتر شریعتی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 16:33  توسط معصوم  | 



 پر کن پیاله را

پر کن پياله را

كه اين آب آتشين

ديري است ره به حال خرابم نمي برد

اين جامها

كه در پي هم مي شود تهي

درياي آتش است كه ريزم به كام خويش

گرداب مي ربايد و آبم نمي برد

من با سمند سركش و جادويي شراب

تا بيكران عالم پندار رفته ام

تا دشت پر ستاره انديشه هاي ژرف

تا مرز ناشناخته مرگ و زندگي

تا كوچه باغ خاطره هاي گريز پا

تا شهر يادها

ديگر شراب هم جز تا كنار بستر خوابم نمي برد

پر كن پياله را

هان

اي عقاب عشق

از اوج قله هاي مه آلوده دور دست

پرواز كن

به دشت غم انگيز عمر من

آنجا ببر مرا كه شرابم نمي برد

آن بي ستاره ام كه عقابم نمي برد

در راه زندگي

با اين همه تلاش و تقلا و تشنگي

با اين كه ناله ميكشم از دل

كه آب

آب

ديگر فريب هم به سرابم نمي برد

پر كن پياله را

 

با صدای استاد شجریان گوش بدید واقعا زیباست پیشنهاد میکنم حتما گوش بدید

این شعر یکی از شعرهایی است که من باهاش زندگی میکنم و واقعا ازش لذت میبرم مخصوصا با صدای

استاد عزیز استاد شجریان

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 20:1  توسط معصوم  | 



در کنار خطوط ِ سیم ِ پیام

خارج از ده ، دو کاج ، روییدند

سالیان دراز ، رهگذران

آن دو را چون دو دوست ، می دیدند

روزی از روزهای پاییزی

زیر رگبار و تازیانه ی باد

یکی از کاج ها به خود لرزید

خم شد و روی دیگری افتاد

گفت ای آشنا ببخش مرا

خوب در حال من تامّل کن

ریشه هایم ز خاک بیرون است

چند روزی مرا تحمل کن

کاج همسایه گفت با تندی

مردم آزار، از تو بیزارم

دور شو ، دست از سرم بردار

من کجا طاقت تو را دارم؟

بینوا را سپس تکانی داد

یار بی رحم و بی محبت او

سیم ها پاره گشت و کاج افتاد

بر زمین نقش بست قامت او

مرکز ارتباط ، دید آن روز

انتقال پیام ، ممکن نیست

گشت عازم ، گروه پی جویی

تا ببیند که عیب کار از چیست

سیمبانان پس از مرمت سیم

راه تکرار بر خطر بستند

یعنی آن کاج سنگ دل را نیز

با تبر ، تکه تکه ، بشکستند

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 16:44  توسط معصوم  | 



 

 

باز باران با ترانه

با گوهر های فراوان

می چکد بر بام خانه

یادم آرد روز باران

گردش یک روز دیرین

توی جنگلهای گیلان

کودکی ده ساله بودم

نرم و شیرین

چست و چابک

می پریدم از لب جو

دور می گشتم ز خانه

با دو پای کودکانه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 11:50  توسط معصوم  | 



 

 

نمى دانم از او چه بگويم ؟ چگونه بگويم؟

خواستم از "بوسوئه" تقليد كنم، خطيب نامور فرانسه كه روزى در مجلسى با حضور

لوئى، از "مريم" سخن مىگفت. گفت، هزار و هفتصد سال است كه همه سخنوران

عالم درباره مريم داد سخن داده اند. هزار و هفتصد

سال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملت ها در شرق و غرب، ارزشهاى مريم را

بيان كرده اند.

هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان، در ستايش مريم همه ذوق و قدت خلاقه

شان را بكار گرفته اند.

هزار وهفتصد سال است كه همه هنرمندان، چهره نگاران، پيكره سازان بشر، در

نشان دادن سيما و حالات

مريم هنرمندى هاى اعجازگر كرده اند. اما مجموعه گفته ها و انديشه ها و كوششها و

هنرمنديهاى همه در طول

اين قرنهاى بسيار، به اندازه اين يك كلمه نتوانسته اند عظمت هاى مريم را باز گويند

كه:

"مريم مادر عيسى است".

و من خواستم با چنين شيوه اى از فاطمه بگويم، باز درماندم:

خواستم بگويم:

فاطمه دختر خديجه بزرگ است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم كه: فاطمه دختر محمد(ص) است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم كه: فاطمه همسر على (ع) است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم كه: فاطمه مادر حسنين است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم كه: فاطمه مادر زينب است.

باز ديدم كه فاطمه نيست.

نه، اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست.

فاطمه، فاطمه است.

دکترشریعتی

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 11:48  توسط معصوم  | 



 

 

"مسلمان بودن تنها در نماز خواندن نیست کسی

که ظلم را می بیند ومبارزه نمی کند مسلمان

نیست ,کسیکه فقط سر در کتابهایش برده و به رنج

مردم شکنجه های مبارزان ,استثمار کارگران و فقر

دهقانان بی اعتناست,مسلمان نیست "

"شاید من فلسفه دوست داشته باشم

شاید من نقاشی دوست داشته باشم

یا شاید بخواهم یک فوتبالیست یا ورزشکار بشوم

یا یک شاعر یا ... هر چیز خوب دیگر

اما این مهم نیست که من چه میخواهم

مهم اینست که مردم من چه میخواهند ,وبه چه

چیز نیاز دازند ,

اگر به پزشک نیاز دارند , باید پزشک بشوم

اگر به معلم نیاز دارند , باید معلم بشوم

اگر ..."

"اگر میخواهی به دام هیچ دیکتاتوری گرفتار

نشوی, فقط بخوان,بخوان,وبخوان"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 11:45  توسط معصوم  | 



صبور باش صبور

آسمان گاهي ابري ست

نبايد گريست

ما مي توانيم در مقابل خزان بايستيم

مي توانيم به ابر سياه بخنديم

خزان حقير است حقير

بيا سر را بيرون کنيم از حباب شيشه اي پنجره

و خوشبختي مان را فرياد بزنيم

بيا به تاريکي شب بخنديم

خورشيد با ماست حتي اگر شب باشد

من گل هاي صحرايي را دوست مي دارم

دست باغبان گل را از شاخه خواهد چيد ـ اگر پژمرده باشد ـ

پس غمگين و پژمرده نباش

و مگذار دستي تورا از شاخه جدا کند ـ حتي دست باغبان

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 17:55  توسط معصوم  | 



یه درد و دل..... 

هیچ وقت نمی خواستم تو وبلاگم مطلبی رو از جایی

کپی کنم ولی این یکی ارزش اینو داره چون به بعضی ها

یه تلنگری میزنه.....

 
الو ... الو... سلام 
 
کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟
 
مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟
 
پس چرا کسي جواب نميده؟ 
 
يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتست .بله

با کي کار داري کوچولو؟ خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده

امشب جوابمو بده. بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو

خدايي ؟من با خدا کار دارم ...

 

هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .

 
صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
 

فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.

مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
 

بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر

روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :

 
اصلا اگه نگي خدا 
 
باهام حرف بزنه گريه ميکنما...
 
بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛
 
بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..

ديگر بغض امانش را بريده بود

 

بلند بلند گريه کرد وگفت:

خدا جون خداي
 مهربون،خداي قشنگم ميخواستم
 
بهت بگم تو رو خدا نذار
 
بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ
 
بشي؟آخه خدا من
 
 خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم
 
نکنه مثل بقيه
 
 فراموشت کنم؟
                    
 
نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات
 
قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.
 

مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما

باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا

بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد

 
خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من..
 
چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه
 
مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا
 
تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.
 
کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا
 
براي تو کوچک است ...
 
بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...

کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به

خواب فرو رفت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 18:48  توسط معصوم  | 



بدون شرح!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 18:41  توسط معصوم  | 



ای کشور من:

فریادی از دکتر علی شریعتی

حلاج شهرم

کسی نمی داند که زبانم چیست؟

که دردم چیست؟

که عشقم چیست؟

که دینم چیست؟

که زندگی ام چیست؟

که جنونم چیست؟

که فغانم چیست؟

که سکوتم چیست؟

ای دنیای ناشناخته ای که به تازگی به تو رسیده ام

 تو را پیش از این ندیده ام

پیش از این، دور از تو در اقلیم دیگری می زیسته ام

من از کشور دیگری آمده ام اما با کوه و دشت تو

با رودها و دریاچه ها و مزارع سرسبز و باغ های خرم و پرندگان رنگین و زیبای تو

با وماه و خورشید وستارگان تو آشنایم

سخت آشنایم

آنها نیز با دل من آشنایند

من همه ی عمر به دنبال تو می گشتم

من در روح اجدادم تو را می جستم

من آنان را در این راه می راندم

من آنها را به سوی تو می کشاندم

من اکنون کاشف سرزمین تازه ای نیستم

من وطنم را یافته ام

من در غربت زادم

پدرانم همه در غربت زادند و زیستند و مردند

و هرگز با غربت خو نکردند

هرگز با مردم سرزمین بیگانه نساختند،دل نبستند

همواره در حسرت میهن خویش، سرزمین روح و سرشت و نژاد خویش بودند

یاد او را لحظه ای از یاد نبردند

چو من نیز با باغ های سبز وسرخ سرزمین بیگانه انس نبستم

مرا نفریفتند

هم چنان استوار و صبور

دل به جست و جوی سالیان دراز بستم و تو را یافتم

تو را ای کشور من ،ای آشیانه ی من

ای که از آب و گل توست جان و تن من

ای که در تو من آواره نخواهم بود

در دامن مهربان تو آرام خواهم شد

در کنار تو پریشانی و غربت و بیگانگی را از یاد خواهم برد

نمی دانی که چه نیازی به گم شدن دارم

 به نیست شدن دارم

دوست دارم در پیچ و خم دشت های ناپیدای تو گم شوم

در عمق دریاهای اسرار آمیز تو غرق شوم

در قلب صحراهای خیال انگیز تو محو شوم

دردهای کهنم را در زیر آسمان تو به فریاد سر دهم.

ای که هوای من شده ای

دم زدن در تو حیات من است...

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 17:16  توسط معصوم  |