
«انسان آزاد زاده میشود و همه جا در زنجير است»
ژان ژاک روسو Jean-Jacques Rousseau (1712 ـ 1778) متفکر سوئيسی، در سدهی هجدهم و اوج دورهی روشنگری اروپا میزيست. انديشههای او در زمينههای سياسی، ادبی و تربيتی، تأثير بزرگی بر معاصران گذاشت. نقش فکری او که سالها در پاريس عمر سپری کرد، به عنوان يکی از راهگشايان آرمانهای انقلاب کبير فرانسه قابل انکار نيست. اگر چه روسو، از نخستين روشنگرانی است که مفهوم حقوق بشر را بطور مشخص به کار گرفت، اما نزد او از اين مفهوم تنها میتوان به معنايی ويژه و محدود سخن به ميان آورد. در مجموع بايد گفت که وی راديکال تر از هابس و لاک و منتسکيو میانديشيد. شايد به همين دليل است که برخی از پژوهشگران تاريخ انديشه، وی را اساسا" در تداوم سنت فکری عصر روشنگری نمیدانند، بلکه انديشهی او را بيشتر در نقد فلسفهی روشنگری ارزيابی میکنند. اما چنين نکتهای برای ملاحظاتی که اين نوشته دنبال میکند، اساسی نيست.
برای روسو، صرفنظر کردن انسان از آزادی، به معنی صرفنظر کردن از خصلت انسانی و «حق بشری» است. آزادی به مثابه آزادی اراده، قابل چشمپوشی نيست، چرا که اين آزادی، پيش شرط انسان بودن و آيين اخلاقي انسانی به حساب میآيد. به اين ترتيب، ما نزد روسو شاهد تحولی در مفهوم انسان هستيم. انسان برای او تنها هنگامی انسان به معنای واقعی کلمه است که آزاد باشد. برای روسو همهی انسانها از بدو زايش آزاد و برابرند. اين سخن او مشهور است که: «انسان آزاد زاده میشود و همه جا در زنجير است». بدينسان میتوان تشخيص داد که روسو در سنت طرح هابس، در زمينهی حق طبيعی سکولار میانديشد. البته روسو در بسياری زمينه ها از آرای هابس فاصله میگيرد.
به نظر روسو، انسان در «وضعيت طبيعی» عليرغم برخورداری از آزادی نامحدود ظاهری، به معنای واقعی کلمه آزاد نيست، بلکه موجودی است که اميال بهيمی و خودخواهانهی نهفته در وجودش، انگيزشها و رانشهاي او را متعين میسازد. انسان زمانی به معنای واقعی کلمه آزاد است که به ذاتی اخلاقی ارتقاء يابد و به عنوان «شهروند» از قوانينی که خود تدوين نموده، پيروی کند.
روسو خاطر نشان میسازد که در گذار از «وضعيت طبيعی» به «جايگاه شهروندی»، تغييری جدی صورت میپذيرد. اما اين تغيير، خصلتی تکوينی يا تکاملی يا حتا طبيعی ندارد، بلکه تغييری هنجاری است. انسان در وضعيت شهروندی، به ذاتی اخلاقی تبديل میگردد و رفتار و کنش خود را در چارچوب هنجارها، در راستای خير عمومی و رفاه اجتماعی سمت میدهد و بايد سمت دهد. پس اگر آزادی طبيعی همهی افراد، آزادی نامحدود است، آزادی شهروندی، آزادی تعيين شده از طرف جمع و بنابراين آزادی محدود شدهی فردیست. به اين ترتيب روسو تلاش میکند، نوعی هماهنگی ميان آزادی فردی و جمعی ايجاد نمايد. وی اين کار را در اثر معروف خود «قرارداد اجتماعی» که در سال 1762 ميلادی نوشته شد، انجام می دهد.
روسو در اثر يادشده، به دنبال طرحی دولتی برای يک قرارداد اجتماعی است که بر مبنای آن شکلی از همپيوندی ميان افراد يافت شود که نه تنها از فرد دفاع و محافظت کند، بلکه در نتيجهی اتحاد او با ديگران، همان ميزان از آزادی را که فرد در وضعيت طبيعی از آن برخوردار بوده است، برايش تأمين نمايد. به نظر روسو، آنچه را که انسان در نتيجهی اين قرارداد اجتماعی از دست میدهد، حق طبيعی و نامحدود او در مورد همه چيز است و آنچه را که به دست میآورد، «آزادی شهروندی و مالکيت بر تمام چيزهايی است که صاحب آن است». بنابراين می توان گفت که از ديد روسو، انسان، آزادی طبيعی را با آزادی شهروندی معاوضه میکند و در قبال «حقوق» نامحدودی که از دست میدهد، امنيت حقوقی و تضمين مالکيت شخصی را به چنگ میآورد. اما از آنجا که به نظر روسو، «حق» در وضعيت طبيعی ـ که در آن هنوز يک همبود انسانی متعهد به حقوق شکل نگرفته ـ بیمعناست، در اين قرارداد، برد با وضعيت شهروندی است.
اينک میتوان پرسيد که در وضعيت شهروندی چگونه می توان همان ميزان از آزادی را که انسان در وضعيت طبيعی از آن برخوردار بوده است، برايش تضمين کرد؟ روسو تلاش میکند اين پرسش را از طريق نوعی تعديل در مفهوم آزادی مستدل سازد. او ميان «آزادی طبيعی»، «آزادی شهروندی» و «آزادی اخلاقی» تفکيک قائل میشود. به نظر او، اين آزادی اخلاقی است که انسان را به حاکم واقعی خويشتن تبديل میکند. انسان بايد خود را از انگيزشهای غريزی، خودخواهانه و منفعتطلبانه وارهاند و مطيع قانونی در يک جمع انسانی نمايد، قانونی که البته خود مقرر کرده است. تنها فرمانبری از قانونی که خود انسان مقرر کرده است، به معنی آزادی است و انسان به معنای واقعی کلمه فقط هنگامی در يک جامعهی شهروندی آزاد است که با احترام به قانونی که خود مقرر کرده است، رفتار کند.
به اين ترتيب، روسو تلاش میکند به شيوهی خود، ميان طبيعت و خرد و به عبارت ديگر ميان «حق طبيعی نامحدود» و «حق خردمندانهی محدود» ميانجيگری کند. هدف او رسيدن به ميانگين و موازنهای ميان آزاديهای طبيعی، شهروندی و اخلاقی است. و فقط به اين مفهوم، آزادی نزد روسو يک حق بشری است.
به نظر روسو، جامعهی شهروندی ناشی از قرارداد اجتماعی، بايد آزادی واقعی را تضمين نمايد. اگر بخواهيم دقيق تر بگوييم، روسو آن آزادی را که يک حق بشری میداند، در ايدهی جامعهی شهروندی و دولت برآمده از قرارداد اجتماعی تحقق يافته میبيند. اين نکتهای اساسی در انديشهی روسو است. نزد او، انديشهی حقوق بشر، تحقق خود را در دولت برآمده از قرارداد اجتماعی میيابد. دولتی که روسو میانديشد، اساسا" نمیتواند جز دولتی که برپايهی حقوق بشر، آزادی انسان را تضمين میکند به تصور درآيد. پيامد چنين انديشهای آن است که ادعای رعايت حقوق بشر نسبت به دولت، اعتبار و حتا موضوعيت خود را از دست میدهد. زيرا دولت روسويی خود نمايندهی حقوق بنيادين و آزادی تک تک شهروندان خود است. حقوق بشر در طرح روسو، در دولت ذوب شده است، چرا که هر انسانی با صرفنظر کردن از حقوق و اختيارات ناشی از وضعيت طبيعی، شخص و نيروی خود را تحت هدايت والای «ارادهی عمومی» قرار میدهد و به اين ترتيب به عضوی از يک پيکرهی واحد تبديل میگردد. «ارادهی عمومی»، واحدی زنده از «من» های مشترک و يک کل روحی است. به نظر روسو، «ارادهی عمومی» به کالبد انسانی میماند که مجروح کردن هر عضوی از آن، جراحتی وارده به کل آن است. انديشهی روسو در مورد دولت ايدهآل، ملهم از آرمان دولتشهر (پوليس) يونانی چونان تنی واحد است. اما در عين حال، روسو با بردگی مخالف است. وی «بردگی» و «حق» را جمع ناپذير و در تضاد شديد با يکديگر میداند. به نظر روسو، هيچ امکانی برای مستدل ساختن حقانيت و مشروعيت بردهداری وجود ندارد.
اگر چه روسو ميان «شهروند» يا تبعهی يک دولت معين و «انسان» تفاوت قائل میشود، اما تأکيد میکند که حتا کسانی که تبعه و شهروند دولتی نيستند، به عنوان انسان، در هر شرايطی قابل احتراماند و نمیبايست منزلت آنان را مشروط به کارکرد شهروندی آنان ساخت.
دل ما بزرگتر از این زندگی و این تکرارها و
بزرگتر از تمامی هستی است
و عطش ما بیشتر از این دریاها است...
امید داشته باشید!!

یک بار دستم را از مه پر کردم،
سپس دستم را باز کردم،
بیا و ببین.
مه به کرمی بدل شده بود.
دستم را بستم و دوباره گشودم،
بنگر،
پرندهای در میان دستم بود.
باز دستم را بستم و گشودم،
در میاد گودی دستم انسانی ایستاده بود،
سیمایی غمگین داشت و به بالا مینگریست.
باز هم دستم را بستم،
وقتی آن را گشودم،
چیزی جز مه ندیدم
اما ترانهای شنیدم در نهایت زیبایی...
به من مي گويند: اگر برده اي را خفته ديدي بيدارش مكن
شايد خواب آزادي را مي بيند و من به آنها مي گويم:
اگر برده اي را خفته ديديد بيدارش كني
و آزادي را برايش توصيف كنيد.

آنوقت زندگي به شيريني برش يك كيك بود ....![]()
كنار پنجره
چشم اندازي را به تصور نشسته ام
كه باد قاصدك آرزو هايم را با خودش برد تا به دور دست ها سنجاق كند ...![]()
عشق گوش دادن نیست بلکه درک کردن است ، فراموش کردن نیست بلکه بخشیدن است ، عشق دیدن نیست بلکه احساس کردن است ، عشق جا زدن و کنار کشیدن نیست بلکه صبر کردن و ادامه دادن است.
بایدانسان را تغيير داد نه اينكه وسايل زندگيش را مدرن كرد.وقتي وسايل عوض شود، بخاطر سازش و آماده شدن براي مصرف آن كالاها، مسلما انسان يك مقدار عوض مي شود ولي بينش انسان عوض نمي شود فقط ذوق مصرف انسان عوض مي گردد، هر جامعه متمدني ماشين، برق، تلويزيون و هواپيما و اسلحه دارد، اما هر جامعه ايي كه اين ها را داشته باشد حتما متمدن نيست.

شهرداران كفن رسمي برتن كردند
هديه شان
قفل زريني بود
**
بوي نعش من و تو ،
بوي نعش پدران و پسران از پس در مي آمد
شهرداران گفتند :
ـ نسل در تكوين است
نعش ها نعره كشيدند : فريب است ، فريب
مرگ در تمرين است !
***
ماهيان مي دانند
عمق هر حوض به اندازه دست گربه است !
***
گورزاريست زمين !
و زمان
پير و خنگ و كر و كور.
درپس سنگر دندان ها ديگر سخني نيست كه نيست
ديرگاهيست كه از هر حلقي زنجيري روئيده است
و زبان ها در كام
فاسد و گنديده است
***
لب اگر باز كنيم
زهر و خون مي ريزد
***
اي اسيران چه كسي باز به پا مي خيزد؟
چه كسي ؟
راستي تهمت نيست
كه بگوئيم : پسرهاي طلائي اسارت هستيم؟
و نخواهيم بدانيم نگهبان حقارت هستيم؟
***
نسل ها پرپر زد
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
نگاه كن به چشمان لرزاني كه وجودت را دگرگون ميكند
و درك كن محبتي كه برايش ، لحظه اي سكوت
كردي !
و رسالت من اين خواهد بود
كه دو استكان چاي داغ را
از ميان دويست جنگ خونين
به سلامت بگذرانم تا در شبي باراني
آنها را با خداي خويش
چشم در چشم هم
نوش كنيم!
چرا خاطرهها ولم نمیکنند.
دلم حافظهای میخواهد به قدر ماهی که هی طول تنگ را بروم
و بیایم بی آنکه به هیچ خاطرهای مسلح باشم.
اگر نشد
پس دلم باغ فردوس میخواهد و عروسی در کوچه مجاور و اگر باز هم نشد
دلم چیزی نمیخواهد.
کسي به فکر گل ها نيست
کسي به فکرماهي ها نيست
کسي نمي خواهد
باور کند که باغچه دارد مي ميرد
که قلب باغچه در زير آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهي مي شود
و حس باغچه انگار
چيزي مجردست که در انزواي باغچه پوسيده ست.
حياط خانه ي ما تنهاست
حياط خانه ي ما
در انتظار بارش يک ابر ناشناس
خميازه مي کشد
و حوض خانه ي ما خالي ست
ستاره هاي کوچک بي تجربه
از ارتفاع درختان به خاک مي افتند
و از ميان پنجره هاي پريده رنگ خانه ي ماهي ها
شب ها صداي سرفه مي آيد
حياط خانه ي ما تنهاست
پدر مي گويد:
«از من گذشته ست
از من گذشته ست
من بار خودم را بردم
و کار خودم را کردم»
و در اتاقش، از صبح تا غروب،
يا شاهنامه مي خواند
يا ناسخ التواريخ
پدر به مادر مي گويد:
»لعنت به هرچي ماهي و هرچه مرغ
وقتي که من بميرم ديگر
چه فرق مي کند که باغچه باشد
يا باغچه نباشد
براي من حقوق تقاعد کافي ست.»
مادر تمام زندگيش
سجاده ايست گسترده
در آستان وحشت دوزخ
مادر هميشه در ته هر چيزي
دنبال جاي پاي معصيتي مي گردد
و فکر مي کند که باغچه را کفر يک گياه
آلوده کرده است.
مادر تمام روز دعا مي خواند
مادر گناهکار طبيعي ست
و فوت مي کند به تمام گلها
و فوت مي کند به تمام ماهي ها
و فوت مي کند به خودش
مادر در انتظار ظهور است
و بخششي که نازل خواهد شد.
برادرم به باغچه مي گويد قبرستان
برادرم به اغتشاش علفها مي خندد
و از جنازه هاي ماهي ها
که زير پوست بيمار آب
به ذره هاي فاسد تبديل مي شوند
شماره بر مي دارد
برادرم به فلسفه معتاد است
برادرم شفاي باغچه را
در انهدام باغچه مي داند.
او مست مي کند
و مشت مي زند به در و ديوار
و سعي مي کند که بگويد
بسيار دردمند و خسته و مايوس است
او نا اميديش را هم
مثل شناسنامه و تقويم و دستمال و فندک و خودکارش
همراه خود به کوچه و بازار مي برد
و نا اميديش
آنقدر کوچک است که هر شب
در ازدحام ميکده گم مي شود.
و خواهرم دوست گلها بود
و حرفهاي ساده قلبش را
وقتي که مادر او را مي زد
به جمع مهربان و ساکت آنها مي برد
و گاه گاه خانواده ي ماهي ها را
به آفتاب و شيريني مهمان مي کرد...
او خانه اش در آنسوي شهر است
او در ميان خانه ي مصنوعيش
با ماهيان مصنوعيش
و در پناه عشق همسر مصنوعيش
و زير شاخه هاي درختان سيب مصنوعي
آوازهاي مصنوعي مي خواند
و بچه هاي طبيعي مي سازد
او
هر وقت که به ديدن ما مي آيد
و گوشه هاي دامنش از فقر باغچه آلوده مي شود
حمام ادکلن مي گيرد
او
هر وقت که به ديدن ما مي آيد
آبستن است.
حياط خانه ي ما تنهاست
حياط خانه ي ما تنهاست
تمام روز
از پشت در صداي تکه تکه شدن مي آيد
و منفجر شدن
همسايه هاي ما همه در خاک باغچه هاشان بجاي گل
خمپاره و مسلسل مي کارند
همسايه هاي ما همه بر روي حوضهاي کاشيشان
سرپوش مي گذارند
و حوضهاي کاشي
بي آنکه خود بخواهند
انبارهاي مخفي باروتند
و بچه هاي کوچه ي ما کيف هاي مدرسه شان را
از بمبهاي کوچک
پر کردهاند.
حياط خانه ي ما گيج است.
من از زماني
که قلب خود را گم کرده است مي ترسم
من از تصوير بيهودگي اين همه دست
و از تجسم بيگانگي اين همه صورت مي ترسم
من مثل دانش آموزي
که درس هندسه اش را
ديوانه وار دوست مي دارد تنها هستم
و فكر مي كنم كه باغچه را مي شود به بيمارستان برد
و فکر مي کنم...
و فکر مي کنم...
و فکر مي کنم...
و قلب باغچه در زير آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهي مي شود.
برای زایش اشکی بر گونه ها
دستی لرزان نه برای لمس بدن برهنه ی خورشید
لرزان توهم امید
در سراب یادها
اشکی شور بر گونه و لبان نه برای غمی کهنه در سینه
برای آن عصر آدینه
که آن لبخند را به غروب دلگیر زدی
نه برای تو
برای ما زیسته ام
برای اشک های پشت پرده ی لبخند
برای آن گنجشک لنگ
که در حوض بلور
در مرگ خفت.
برای تو سروده ام
حتی آن زمان که نبودی نیستی


دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده شب مي كشم
چراغهاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني است.

خدای را
مسجد من کجاست
ای ناخدای من؟
در کدامین جزیره آن آبگی ایمن است
که راهش
از هفت دریای بی زنهار
می گذرد؟
***
از تنگابی پیچاپیچ گذشتیم
- با نخستین شام سفر -
که مزرعه سبز آبگینه بود.
و با کاهش شب
- که پنداری
در تنگه سنگی
جای خوش تر داشت -
به در یائی مرده درآمدیم
- با آسمان سربی ِ کوتاهش -
که موج و باد را
به سکونی جاودانه مسخ کرده بود.
و آفتابی رطوبت زده
- که در فراخی ِ بی تصمیمی خویش
سر گردانی می کشید،
و در تردید ِ میان فرو نشستن یا بر خاستن
به ولنگاری
یله بود-.
***
ما به سختی در هوای کندیده طاعونی َدم می زدیم و
عرق ریزان
در تلاشی نو میدانه
پارو می کشیدم
بر پهنه خاموش ِ دریائی پوسیده
که سراسر
پوشیده ز اجسادی ست که چشمان ایشان
هنوز
از وحشت توفان بزرگ
بر گشاده است
و از آتش خشمی که به هر جنبنده
در نگاه ایشان است
نیزه های شکن شکن تندر
جستن می کند.
***
و تنگاب ها
و دریاها.
تنگاب ها
و دریاهای دیگر...
***
آنگاه به دریائی جوشان در آمدیم،
با گرداب های هول
وخرسنگ های تفته
که خیزاب ها
بر آن
می جوشید.
((-اینک دریای ابرهاست...
اگر عشق نیست
هرگز هیچ آدمیزاده را
تاب سفری اینچن
نیست!))
چنین گفتی
با لبانی که مدام
پنداری
نام گلی
تکرار می کنند.
و از آن هنگام که سفر را لنگر بر گرفتیم
اینک کلام تو بود از لبانی
که تکرار بهار و باغ است.
و کلام تو در جان من نشست
و من آ ن را
حرف
به حرف
باز گفتم.
کلماتی که عطر دهان تو را داشت.
و در آن دوزخ
- که آب گندیده
دود کنان
بر تابه های تفته ی سنگ
می سوخت ـ
رطوبت دهانت را
از هر یکان ِ حرف
چشیدم.
و تو به چربدستی
کشتی را
بر دریای دمه خیز ِ جوشان
می گذراندی.
و کشتی
با سنگینی سیــّالش
با غـّژا غـّژ ِ د گل های بلند
- که از بار غرور بادبان ها
پست می شد -
در گذار ِاز دیوارهای ِ پوک ِ پیچان
به کابوسی می مانست
که در تبی سنگین
می گذرد.
***
امـّا
چندان که روز بی آفتاب
به زردی نشست،
از پس تنگابی کوتاه
راه
به دریایی دیگر بردیم
که پکی
گفتی
زنگیان
غم غربت را در کاسه مرجانی آن گریسته اند و
من اندوه ایشان را و
تو اندوه مرا
***
و مسجد من
در جزیره ئی ست
هم از این دریا.
اما کدامین جزیره، کدامین جزیره،نوح من ای ناخدای من؟
تو خود ایا جست و جوی جزیره را
از فراز کشتی
کبوتری پرواز می دهی؟
یا به گونه ای دیگر؟ به راهی دیگر؟
- که در این دریا بار
همه چیزی
به صداقت
از آب تا مهتاب گسترده است
و نقره کدر فلس ماهیان
در آب
ماهی دیگریست
در آسمانی
باژ گونه -.
***
در گستره خلوتی ابدی
در جزیره بکری فرود آمدیم.
گفتی
((- اینت سفر، که با مقصود فرجامید:
سختینه ئی ته سرانجامی خوش!))
و به سجده
من
پیشانی بر خک نهادم.
***
خدای را
نا خدای من!
مسجد من کجاست؟
در کدامین دریا
کدامین جزیره؟-
آن جا که من از خویش برفتم تا در پای تو سجده کنم
و مذهبی عتیق را
- چونان مومیائی شده ئی از فراسوهای قرون -
به ورود گونه ئی
جان بخشم.
مسجد من کجاست؟
با دستهای عاشقت
آن جا
مرا
مزاری بنا کن!
آن چه چراغ ها را مطرح می سازد،خود تاریکی است.
در بطن تاریکی چراغ ها بارور می شوند.
وهمین بشارت برای تو بس که از ظلمات نترسی،
که هدایت خدا،در متن گمراهی جلوه دارد.و ان کانو من قبل لفی ضلال مبین.
شب است و چهره میهن سیاهه
نشستن در سیاهی ها گناهه
دلم تنگه. تنگ از این جور، از این کژفهمی، ازین نافهمی. نه؛ شعار نمیدم، خوب میدونی که اهلش نیستم. من فقط کلافه شدم: هیچکس تکون نمی خوره، هیچ حرکتی صورت نمی گیره. آدمها مثل در قیرچسبیدگانی شدند که دل خوش دارند به تکه رسنی پوسیده که به درخت سوخته ای گره خورده و در حال پاره شدن است. پایین نمی روند (فکر میکنند که پایین نمی روند اما بعد از گذشت چندین سال میفهمند که تا کمر در این مرداب فرو رفته اند!) اما دوست ندارند که بالا بیایند: انگار این چسبندگی و گرمای لزجش را دوست دارند! آه... من از این روزمره گی به تهوع می افتم! اما انگار پای من هم گیر کرده. ماههاست که کتابی نخواندم و قلمم بجز از خاطره و دلتنگی چیزی ننوشته و سازم هم جز بداهه نمی زند و فکرم

من در این کلبه که از عالم دور است
اجاقی درست کرده ام از خشت و گل،
فانوسی روشن کرده ام از کرم های شبتاب،
و عطر گلهای یاس کلبه ام را معطر کرده؛
من اینجا که از دنیا دور است در انتظارم
من سالهاست که منتظرم
انتظاری برای آمدن یک دوست،
دوستی تا به او نشان دهم وسعت دشتهای عالم در شمیم یاسهای من نهان است
و خورشید نورش را هر طلوع از فانوس من می ستاند
و گرمی مردم نیکوکار روزگار که بر دلهامان گاه گاه می نشیند از گرمی اجاقم است
کلبه من مرکز ثقل عالمی است که در آن نیست؛ در آن گمشده است.
من در اینجا که از عالم دور است، می نویسم...
شیشه سهمگین سکوتم را در هم می شکست کاش فقط یکبار اسمان بود و من بودم وباران و
شعری می سرودم به بیقراری باران بهاری کاش می توانستم تنهایی ام را برای تو معنا کنم و از
گوشه های افق برایت اواز بخوانم کاش می توانستم در بیشه ای گم نام زیر سایه شمشادها
همیشه از تو بنویسم کاش..................
با تو بودن
شروع زیستن است
در سرزمین ابی عشق
و از تو گفتن
اغاز رهایی
فارغ از هیاهو
پلک پنجره ای را گشودن
وبا نسیم نگاهت
همسفر بودن
اغاز پرواز است
انجا که اینه غرق بهت قناری است
برایت زیستن
مرگ باورها ست
بنام خدا
بنام خدا
ما ما پیوند اشک و لبخند
در سکوت و تنهایی تکه های روشن آرامش را با سر انگشتان مهر با درد های دلپذیر
مادری تقسیم می کرد و حرکت سیال آفرینش را در زیر دست گرم و مهربانش
احساس می کرد .گویی دریایی بود که زلالترین اشک های شوق و موج فریاد درد را در
خود فرو می بردو مادر را باز به ساحل آرامش می رساند زمین گسترده آسمان
برافراشته و قندیل مهر بر سقف عالم آویخته و هستی همه تن گوش به فرمان خدا
بسته, ذرات همه بر جا ایستاده منتظر و او نرمترین غزل آرامش مادر را برای تحولی
اماده می کند.ناگهان تندری در عالم ترکید لرز بر کائنات افتاد و صدای فریادی او را از
خیال دلپذیر آفرینش به حرکت آرام آن معطوف کرد فریادی از ترس ,فریادی از گریز, گریز
از عدم به وجود و آنگاه صدای گریهء دلپذیر زادهءمهر اشکهای شفاف مادر را به لبخند
پر شور او پیوند داد .آرام و مطمئن در دستهای پر توانش او را نگاه داشت و در
قبلهءپروردگار با شهادت ملائک در گوش او زیباترین غزل آفرینش را زمزمه کرد سرود
کهکشانها را در گوشش آهسته خواند و تنها او را بر دست آفریننده اش سپرد .
دستهای مادرش را به دستهای او گره زد و آنها را به خورشید پیوند داد و آنگاه بود که
عرق خستگی و نگرانی را در پیشانیش دیدم و بر روی دستهایش خستگی .
خدایا:دستهای خسته اش همیشه توانا و چشمهای بی خوابش همیشه پر نور باد.
فقط راوی شعر سروده ایم شعری از پیش سروده
من به دور دست ها می نگرم به مرگ تدریجی خورشید
به غربت پرچین های باغ
وزمزمه رودخانه هایی که تنهایی ماهی را در خود نهفته است
به جاده هایی که در اندوه رفتن مچاله است
به تصویر گیچ مرداب
به اندوه بی برگ پروانه من
احساس پرندگان مهاجر را می فهمم میدانم
کوچ سراغاز تجربه های طولانی است
من دست های زمستان را لمس کرد ه ام و می دانم
عمر ادم برفی خیلی کوتاه است من اشتیاق مرطوب خاک را
در تصور ابی باران دیده ام
من سال هاست که در افکار مرگ پوسیده ام
در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته در انزوا می خورد
و میتراشد.
اين دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که اين
دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پيش آمدهای نادر و عجيب بشمارند
و اگر کسی بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان
سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقی بکنند -زیرا بشر
هنوز چاره و دوائی برايش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط
شراب و خواب مصنوعی بوسیله افیون و مواد مخدره است- ولی افسوس
که تاثیر این گونه دارو ها موقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت درد
میافزاید.
آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماوراء طبيعی ، این انعکاس سایهء روح
که در حالت اغماء و برزخ بين خواب و بيداری جلوه می کند کسی پی
خواهد برد؟
من فقط بشرح یکی از این پیش آمدها می پردازم که برای خودم اتفاق
افتاده و بقدری مرا تکان داده که هرگز فراموش نخواهم کرد و نشان شوم
آن تا زنده ام، از روز ازل تا ابد تا آنجن که خارج از فهم و ادراک بشر است
زندگی مرا زهرآلود خواهد کرد- زهرآلود نوشتم، ولی می خواستم بگویم
داغ آنرا هميشه با خودم داشته و خواهم داشت.
من سعی خواهم کرد آنچه را که یادم هست، آنچه را که از ارتباط وقايع
در نظرم مانده بنويسم، شايد بتوانم راجع بآن یک قضاوت کلی بکنم ؛ نه،
فقط اطمینان حاصل بکنم و یا اصلا خودم بتوانم باور بکنم - چون برای
من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند-فقط میترسم که
فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم- زیرا در طی تجربیات زندگی
باین مطلب برخوردم که چه ورطهء هولناکی میان من و دیگران وجود دارد
و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است بايد افکار خودم
را برای خودم نگهدارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم ، فقط برای
اینست که خودم را به سایه ام معرفی کنم - سایه ای که روی ديوار خميده و
مثل اين است که هرچه می نویسم با اشتهای هر چه تمامتر می بلعد -برای
اوست که می خواهم آزمايشی بکنم: ببینم شايد بتوانیم یکدیگر را بهتر
بشناسيم. چون از زمانی که همهء روابط خودم را با ديگران بريده ام می خواهم
خودم را بهتر بشناسم.
افکار پوچ!-باشد، ولی از هر حقیقتی بیشتر مرا شکنجه می کند - آیا
این مردمی که شبیه من هستند، که ظاهرا احتیاجات و هوا و هوس مرا
دارند برای گول زدن من نیستند؟ آیا یک مشت سایه نیستند که فقط برای
مسخره کردن و گول زدنمن بوجود آمده اند؟ آیا آنچه که حس می کنم،
می بینم و می سنجم سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد؟
من فقط برای سایهء خودم می نویسم که جلو چراغ به دیوار افتاده است،
باید خودم را بهش معرفی بکنم.
در هزاره های خاموش ذهنم و در پستوی تمام آرزوهایی که بر باد می رود، در کناره های مرطوب چشمانم،آنجا که تمام گر گرفتن هایم با خاطراتم یکی می شوند، در ساحل رویاهای رفته و خنیاگری های تلخُ و در باوری که شب را به روز می رساند و مرا به دنبال خودش می کشاند، هنوز احساس بلند بودن را دارم. در آفتابی ترین لحظه های ذهنم تازیانه بر گرده زمان می زنم و بر روزگار هی می زنم و می دوم و دورتر به روزگاری که هی زده ام می خندم و او مرا نگاه می کند که هنوز دارم در او سیر می کنم و می چرخم و چه فرصت ها دارد تا با من بازی کند... تازه داشتم بی خیال می شدم و ذهنم را خالی از هر بود و نبود می کردم که بار دیگر روزگار دشنه به استخوانم زد و یادم آورد که دردم چیست. یادم آورد که باید با کدامین سازش رقص گیرم و در سماعی ناخواسته بچرخم و او بخندد و من بگردم و او مست شود و تلافی تمام بی خیالی هایم را یکجا کند. روزگار دارد می گذرد و زمان هیچ گاه به عقب بازنمی گردد و آرزوها همه با هم بر باد می روند و چنانت می کند که دیگر هیچ گاه آرزو نکنی و در خودت بمانی و غرق شوی و کسی پیدا نشود که نجاتت دهد. روزگار دارد این گونه با من بازی می کند و چه بهتر که من هم با هم آواز شوم وگرنه رسوای او که هستم، رسوای مردم خواهم شد... بازی همچنان ادامه دارد و تماشاگرش هم....
سلام بر سلام تکراری زیبای هر آغاز
و راستی این تو را به یاد کدام سلام می اندازد
شاید سلامی که خشک بود اما خالی نبود وهرجه بود کم از بهانه ای نداشت برای از کسی نوشتن
بگشاييد كمی پنجره را
بگذاريد که اندیشه هوایی بخورد
... نگشايی گل من
خويش را حبس در آن خواهی كرد
همدم جهل در آن خواهی شد
همدم دانش و دانایی محدودهی خویش
و در این ویرانی همچنان تنگنظر میمانی!
حسين بيشتر از آب تشنه لبيك بود
اما افسوس كه
به جاي
افكارش
زخمهاي تنش
را نشانمان دادند
و بزرگترين درد او را بي آبي معرفي كردند!
دکتر شریعتی
پر کن پیاله را
پر کن پياله را
كه اين آب آتشين
ديري است ره به حال خرابم نمي برد
اين جامها
كه در پي هم مي شود تهي
درياي آتش است كه ريزم به كام خويش
گرداب مي ربايد و آبم نمي برد
من با سمند سركش و جادويي شراب
تا بيكران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره انديشه هاي ژرف
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگي
تا كوچه باغ خاطره هاي گريز پا
تا شهر يادها
ديگر شراب هم جز تا كنار بستر خوابم نمي برد
پر كن پياله را
هان
اي عقاب عشق
از اوج قله هاي مه آلوده دور دست
پرواز كن
به دشت غم انگيز عمر من
آنجا ببر مرا كه شرابم نمي برد
آن بي ستاره ام كه عقابم نمي برد
در راه زندگي
با اين همه تلاش و تقلا و تشنگي
با اين كه ناله ميكشم از دل
كه آب
آب
ديگر فريب هم به سرابم نمي برد
پر كن پياله را
با صدای استاد شجریان گوش بدید واقعا زیباست پیشنهاد میکنم حتما گوش بدید
این شعر یکی از شعرهایی است که من باهاش زندگی میکنم و واقعا ازش لذت میبرم مخصوصا با صدای
استاد عزیز استاد شجریان
در کنار خطوط ِ سیم ِ پیام
خارج از ده ، دو کاج ، روییدند
سالیان دراز ، رهگذران
آن دو را چون دو دوست ، می دیدند
روزی از روزهای پاییزی
زیر رگبار و تازیانه ی باد
یکی از کاج ها به خود لرزید
خم شد و روی دیگری افتاد
گفت ای آشنا ببخش مرا
خوب در حال من تامّل کن
ریشه هایم ز خاک بیرون است
چند روزی مرا تحمل کن
کاج همسایه گفت با تندی
مردم آزار، از تو بیزارم
دور شو ، دست از سرم بردار
من کجا طاقت تو را دارم؟
بینوا را سپس تکانی داد
یار بی رحم و بی محبت او
سیم ها پاره گشت و کاج افتاد
بر زمین نقش بست قامت او
مرکز ارتباط ، دید آن روز
انتقال پیام ، ممکن نیست
گشت عازم ، گروه پی جویی
تا ببیند که عیب کار از چیست
سیمبانان پس از مرمت سیم
راه تکرار بر خطر بستند
یعنی آن کاج سنگ دل را نیز
با تبر ، تکه تکه ، بشکستند
باز باران با ترانه
…با گوهر های فراوان …
می چکد بر بام خانه…
یادم آرد روز باران…
گردش یک روز دیرین…
توی جنگلهای گیلان…
کودکی ده ساله بودم…
نرم و شیرین…
چست و چابک…
می پریدم از لب جو…
دور می گشتم ز خانه…
با دو پای کودکانه


